.

سارق دوربین - عکس: علی فیروزی
محمد خیرخواه می نویسد:
اینکه دوربین عکاسی را دزدیده باشند یا از دستش قاپیده باشند و مواردی شبیه به این را همیشه شنیده ایم و بعد کمی حسرت خورده ایم و ماجرا تمام شده است و عکاس بیچاره هم دوباره شروع کرده است به این در و آن در زدن و پول جور کردن برای تهیه دوباره ی دوربین. اما این بار موضوع کمی متفاوت است. امروز سری به خانه هنرمندان زدم و خیلی اتفاقی “تارا مختار” عکاس “مجله نسیم” را دیدم که از دزدیده شدن دوربین اش به شکلی جالب خبر داد. موضوع از این قرار بود که در روز تشییع جنازه “خسرو شکیبایی” مثل همیشه در آن گیر و واگیر یکی می آید و از شما کارت خبرنگاری و … می خواهد، اما این بار یک زن به نام یک نیروی انتظامی بدون اینکه مدرکی به تارا نشان دهد؛ او هم بدون اینکه محلی به او بگذارد به کارش ادامه می دهد.
تا اینکه در “بهشت زهرا”، وقتی که تارا مختار می خواسته از بالای دیواری که برای عکاسی بر روی آن رفته بود پایین بیاید، خیلی راحت و در حین بی تعادلی، همان خانم؛ دوربین اش را قاپ می زند و در بین جمعیت گم می شود.
عکاس روزنامه ی آسیا، “علی فیروزی” وقتی این صحنه را می بیند، عکسی به صورت اتفاقی از این خانم می گیرد. قضیه این بار کمی مشکوک به نظر می رسد و جالب اینجاست که با توجه به داشتن این عکس هنوز خبری از دستگیری آن خانم و یا پیدا شدن دوربین نشده است. لطفا” برای کمک کردن به پیدا شدن دوربین یک همکار یا حداقل برای تکرار نشدن این اتفاق توسط این شخص این عکس را در خاطر بسپارید.
پ.ن: تقریبا فکم کش آمده است از خواندن این خبر. روز تشییع شکیبایی وقتی که روی پله های بغل جایگاه میان نیروهای پلیس و جمعیت گیر افتاده بودیم، تارا هم در کنار من و دیگران بود و اتفاقا همین خانم هم یاالله یاالله گویان دو سه باری از میان جمعیت به بالای جایگاه آمد و پایین رفت و به بچه هایی که تنشان ناخواسته با ایشان تماس پیدا می کرد غرولند می کرد.
وقتی هم که قطعه هنرمندان از ازدحام جمعیت در حال انفجار بود و هنوز جنازه شکیبایی را نیاورده بودند از طریق یکی از دالان های پشت مقبره ها به هر مصیبتی بود این تن فربه را از دیواری بالا کشاندم و رفتم روی پشت بامی که اتفاقا ساتیار، تارا، چاوش هماوندی و چند تا از بچه های دیگر عکاس آن بالا بودند. اما بعد از آمدن جنازه و انتقال به چادر محل دفن بعلت تابش شدید آفتاب و خون دماغ قریب الوقوع زودتر از دیگران ازبام پایین پریدم و اتفاقا همین خانم را دیدم که در همان دالان در حال صحبت با سربازانی بود که دالان منتهی به پشت جایگاه را برای امضا جمع کن های حرفه ای بسته بودند. و ظاهرا دقایقی بعد بوده این بانو هوس دوربین کانن (فکر می کنم) 30D و لنز تله 200-70 می فرمایند و از پوست پلیس در می آید و جامه طراری می پوشد.
برای تارای عزیز متاسفم و آرزو می کنم(هرچند امیدوار نیستم) که نیروی نسبتا محترم انتظامی با وجود عکس کاملا واضح علی فیروزی از این خانم هر چه زودتر دوربینش پیدا شود و دلش آرام بگیرد که فقط عکاسها می دانند یه ساعت بی دوربینی چقدر سخت است.
و البته یک خواهش جدی از تمام دوستان عکاسی که وبلاگ و سایت شخصی دارند:
با انعکاس این عکس و متنی که محمد نوشته است هم می شود به اطلاعی از کسانی که احیانا این خانم را می شناسند به دست آورد و هم راه را بر تکرار اتفاقاتی این چنین بست. امروز نوبت تارا، فردا نوبت خود ماست.
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
:: 