يادمه وقتي بچه بودم يه کتاب از همينگوي خوندم . قهرمان داستان مردي بود که بارها و بارها با زني که دوستش داشت مي رفت تو رختخواب . ولي با اينکه عاشق زنه بود هيچ کاري نمي تونست بکنه . با خودم گفتم خداي من ، عجب کتابي . اين همه قرن آدم ها چيز نوشته اند ، اما هيچ کس اين طوري به ماجرا نگاه نکرده . فکر کردم يارو حتما چلمن تر از اونه که کاري ازش بر بياد .ولي بعدا وقتي که کتاب رو تا ته خوندم و فهميدم که يارو توي جنگ مقطوع النسل شده ، حسابي خورد توي ذوقم .
موسيقي آب گرم (چارلز بوکوفسکي) – ترجمه: بهمن کیارستمی – نشر ماه ریز







