.

تقدیم به او که آرزدن را خوب می داند
به پاس ششمین یلدای آشنایی
.

تقدیم به او که آرزدن را خوب می داند
به پاس ششمین یلدای آشنایی
.
.
گزارش تصویری مراسم تشییع پیکر زنده یاد خسرو شکیبایی
پ.ن:
- حرف های زیادی از مراسم دیروز و عشق دیوانه وار ملت به سلبریتی ها و ندانم کاری های ستاد معظم بزرگداشت هست که فعلا در می گذر.م
- عکسهای منصور حق گو از مراسم دیروز را اینجا ببینید.
- عکسهای این پست تقدیم می شود به ری را
.
حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن…
حالا دیگر انگار سنت شده است که هر بار که از این تهران لعنت شده می کنم و به دیاری دیگر پناه می برم، یکی از کسانی که سخت دوستشان می دارم می رود و حسرت تمام عکس های نگرفته و گپ های نزده را به دلم می گذارد. همین چهل و چند روز پیش بود که وقتی با منصور و محمد در راه بازگشت از شمال بودیم خبر رفتن نادر ابراهیمی در روز تولدم آمد و امروز ظهر وقتی با منصور در رستورانی در کاشان منتظر ناهار بودیم تا راه بیفتیم به سمت تهران، موبایلم زنگ زد. برادرم امیر بود که قبل از سلام گفت: تسلیت میگم. خسرو شکیبایی دیشب… دنیا روی سرم هوار شد. حمید هامون و مرادبیک و رضای صبوحی و حدمیثاق توی مغزم رژه می رفتند. نفهمیدم امیر دیگر چه گفت و کی قطع کرد. فقط آن صدای لغزان توی سرم چرخ می خورد که روی پله های شهر کتاب برای مهشید «مرا تو بی سببی نیستی» می خواند و شعرهای سیدعلی صالحی و عبدالملکیان و خیلی پیشترها سهراب و فروغ را شبهای درازی در گوشم زمزمه کرده بود. هنوز هم یاد روزهای نخست آن عشق سوخته که می افتتم صدای او در گوشم می پیچد که «خسته ام ری را!خسته، می آیی همسفرم شوی؟»
دیگر نمی توانم بنویسم. تازه از کاشان رسیده ام و خرد و خرابم. حالا خسرو لابد دارد آن بالا خواند «گریه نکن ری را! راهمان دور و دلمان نزدیک کنار همین گریستن است….دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم». و با همان لبخند کمرنگ همیشگی میگوید: «چیکار زمرد داری تو؟» و من این پایین زار می زنم که «آخ مهشید! حمید مرد، حمید هامون مرد…»
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما و اصلا به همان حوالی هر چه باد آباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.
پس با هرکسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده ی بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند!
.
با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
فاضل نظری – گریه های امپراطور
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این فصل عیاری
محمدعلی بهمنی