قیصر امین پور

14 02 2009

.

ابراهیم یدری

زنده یاد قیصر امین پور - عکس: ابراهیم حیدری

نه!
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم

انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
…یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…

گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

آینه های ناگهان – قیصر امین پور





جهت ثبت در تاریخ

6 09 2008

الیوم شانزدهم شهریور سنه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی مصادف با پنج رمضان المبارک سنه هزار و چهارصد و بیست و نه دو ساعت از ظهر رفته، پی بند میلاد طفلی مونث در بیت میرزای علی آقای فراهانی (کثره الله اولاده من ذکور و الاناث)، میرزا ابراهیم آقای عکاس باشی به «درجه خان دایی اولی» و نشان شیر و خورشید مفتخر گردیدند.

از طفل مذکور هنوز هیچ گونه فتوغرافی رویت نگردیده، همه چیز در خفاست. شرح مابقی وقایع در پست بعدی راپورت می گردد بعون الله تعالی.

پ.ن: خلاصه که دایی شدیم، رفت پی کارش…





شب اندوهان

4 09 2008

ای دوست
درازنای شب اندوهان را
از من بپرس
که در کوچه عاشقان تا سحرگاه
رقصیده ام
و طول راه جدایی را
از شیون عبث گام های من
بر سنگفرش حوصله ی راه
که همپای بادها
در شهر و کوه و دشت
به دنبال بوی تو
گردیده ام
و ساعت خود را
با کهنه ساعت متروک برج شهر
میزان نموده ام
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری

نصرت رحمانی





این روزها- 19

25 08 2008

.

ابراهیم یدری

زاغ گورستان - عکس: ابراهیم حیدری

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed





این روزها- 18

23 08 2008

.

ابراهیم �یدری

طوفان - عکس: ابراهیم حیدری

نیستش
نمی دونم کجاست
چه می کنه
ولی می دونم که ندارمش
نمی دونم کی رفت؟ چرا رفت؟
با کی رفت؟
ولی فقط رفت
رفت و رفت تا توی دلم محو شد
رفت تا دیگه حتی یادی ازش نمونه

یاده کسی که یه زمانی عمرم بود
دلیل بودنم بود
بودنی که فکر می کردم ماله اونه
ولی دیدم نه
قدیمی ها خوب میگن:
“واسه کسی بمیر که واست تب کنه”

آره فهمیدم
لیاقت منو نداشت
خیلی خودمو واسه بدست آوردنش
نگه داشتنتش
کوچیک کرده بودم
ولی تموم
دیگه نه…..

می دونی مردم این دنیا چطورین؟
راست می نشینند و دروغ می گویند

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed