علیرضا عصار

6 05 2009

.

علیرضا عصار (خواننده، نوازنده و آهنگساز) - عکس: ابراهیم حیدری

علیرضا عصار (خواننده، نوازنده و آهنگساز) - عکس: ابراهیم حیدری

نه امانی، نه اميدی، نه به شب نور سفيدی

نه سروری، نه سرودی، قصه بود هر چی شنيدی

با تو هستم ای ستاره، پشت ابر پاره پاره

داری باز قصه می بافی، قصه هات پايون نداره

نه سکوتی، نه صدايی، نه رهی، نه ردپايی

توی اين هوای دلگير، من اسيرم تو رهايی

با تو ای ستاره پاکم، بی تو من اسير خاکم

توی اين کوير غربت، تشنه موندم و هلاکم

آرش غنی زاده





شکوفه

21 03 2009

.

شکوفه های سیب - عکس: ابراهیم حیدری

شکوفه های سیب - عکس: ابراهیم حیدری

شکوفه

تظاهر درخت است

به زیبایی

که بی هم آغوشی

چیده شدن کودکانش را به تماشا خواهد نشست.

حامد حبیبی

پ.ن:

-کارهای حامد حبیبی را پیش ترها خوانده بودم اما این چند شعر اخیرش عجیب به دلم نشست و زبان حالم بود. این شاعر و طنزپرداز عزیز را تا حال زیارت نکرده ام، اما شدیدا با او و کارهایش احساس همخونی می کنم. هر کجا هست خدابا به سلامت دارش.

- ما که عیدی نداشتیم و بالطبع چیزی هم از آن نفهمیدیم اما به همه ی آنها که به یمن دگرگونی طبیعت، تحولی در خود دیده اند، فارغ از تبریک ها و سلامهای ضبط شذه بر عادات لاجرم، شادباش می گویم و به همه شان حسودی می کنم.





از روزگار رفته حکایت

21 02 2009

.

زنده یاد دکتر پروین دشتی - عکس: ابراهیم حیدری

زنده یاد دکتر پروین دشتی - عکس: ابراهیم حیدری

وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .

اسماعیل خویی





قیصر امین پور

14 02 2009

.

ابراهیم یدری

زنده یاد قیصر امین پور - عکس: ابراهیم حیدری

نه!
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم

انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
…یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد…

گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

آینه های ناگهان – قیصر امین پور





ما افسانه مي گوييم …

14 01 2009

.

ابراهیم یدری

باغ لوکوس - عکس: ابراهیم حیدری

بهار از باغ ما رفتست ما افسانه مي گوييم

پرستوها ندانستند و بر قنديل يخ مردند

بهار از باغ ما رفتست مي خواندند پيچک ها
شما بيهوده مي گوييد و ما بيهوده مي روييم

بهار اينجاست ما فرياد مي کرديم
بر شاخ صنوبرها
هنوز از برگهاي برگ
دريايي است

مي خواندند پيچک ها : چه مي گوييد؟
چه دريايي
شما ديگر نمي خوانيد
ما ديگر نمي روييم

بهار بودي اي باد ترا با جان ما پيوند
بهار از باغ ما رفتست
ما افسانه مي گوييم .

م.آزاد (محمود مشرف تهرانی)