بهمن قبادی: به خاطر رکسانا صابری …

21 04 2009

.

بهمن قبادی، نویسنده و فیلمساز - عکس: ابراهیم حیدری

بهمن قبادی، نویسنده و فیلمساز - عکس: ابراهیم حیدری

اگر سکوت کرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف می زنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر رکسانا صابری.

نامزد، دوست وهمراهم. دختری باهوش و با استعداد که برايم هميشه قابل تحسين بوده و هست. ۳۱ ژانويه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم می آيد پيشم تا باهم برويم بيرون. نيامد…زنگ زدم به موبايلش. خاموش بود تا يکی دو روز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. به خانه اش رفتم و چون کليد خانه همديگر را داشتيم به داخل رفتم ولی نبود…بعد از دو روز زنگ زد و گفت “منو ببخش عزيزم مجبور شدم برم زاهدان” و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمی کنم و دوباره گفت” ببخش عزيزم مجبور شدم” و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدی اش شدم و نزد و نزد.

رفتم زاهدان و تمام هتل ها را جستجو کردم و چنين اسمی را نيافتند. هزار جور فکر مريض کردم تا ده روز… تا اينکه از طريق پدرش فهميدم که دستگيرش کرده اند و فکر کردم شوخی است.

فکر کردم سوء تفاهم شده و دو- سه روز ديگر آزادش می‎کنند. اما چند روز گذشت و خبری از رکسانا نشد. نگران شدم و اين در و آن در زدم تا بالاخره فهميدم چه به سرش آمده.

با بغض می‎گويم او معصوم‎تر و بی‎گناه‎تر از اين حرف‎هاست. من که سال‎هاست او را می‎شناسم و لحظه به لحظه در کنارش بوده‎ام، اين حرف را می‎زنم. او هميشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقيقاتی اش بود، نه چيز ديگر. در اين سال های آشنايی، نشد يکبار جايی برود که من ندانم، يا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بيايد. در پيشينه او و خانواده و اطرافيانش هم هيچ وقت نشانه ای از موردی نامعقول نديده ام. آخر چطور می‎شود کسی که گاهی می‎شد روزها از خانه بيرون نمی‎آمد مگر برای ديدنِ من، کسی که به شيوه ژاپنی‎ها صرفه‎جو بود و گاهی به سختی هزينه زندگی و کارش را مهيا می‎کرد، کسی که در به در دنبال حامی‎ای می‎گشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اينجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟! همه‎مان می‎دانيم – نه، توی فيلم‎ها ديده‎ايم- که جاسوس‎ها خيلی ناجنس و بلا هستند و مدام اينجا و آنجا سرک می‎کشند و در ضمن خيلی هم حقوق می‎گيرند.

وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشويق کردم. و حالا نمی‎توانم کمکی به او بکنم. رکسانا می‎خواست از ايران برود. من نگهش داشتم. اوايل آشنايی‎مان او می‎خواست برگردد آمريکا. دوست داشت که با هم برويم. اما من اصرار کردم که بماند تا فيلم جديدم تمام شود. او عملاً داشت از ايران می‎رفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار اين ماجراها شد. خود من در اين چند سال دچار افسردگی شديد شده‎ام. چرا؟ چون فيلمم توقيف شده و سر از بازار سياه درآورده. به فيلم بعدی‎ام مجوز ندادند و عملاً مرا خانه نشين کردند. اگر تا امروز تاب آورده ام به سبب حضور و کمک های روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فيلمم تند و پرخاشگر شده بودم و او بود که هميشه مرا به آرامش دعوت می کرد.

رکسانا می‎خواست از ايران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگی های من بود. بعدها من به خاطر آنکه برای او انگيزه ای ايجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدت ها در ذهن داشت شروع کند. من همراهش بودم و به خاطر دوستی ها و روابطی که داشتم اين در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم؛ با فيلمساز و هنرمند و جامعه شناس و سياست‎مدار و ديگران. حتی خودم هم پای مصاحبه اش نشستم. کتاب سرگرمی‎ای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فيلمم تمام شود و با هم برويم.

کتابِ رکسانا کتابی معمولی بود و به هيچ وجه ضد دولت ايران نبود. تمام مدارکِ کتاب موجود است و حتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند ديد. اما آخر چرا همه سکوت کرده‎اند؟! همه کسانی که پای صحبت و مصاحبه با او نشسته‎اند و می‎دانند که او چقدر ساده و بی‎گناه است.

اگر اين نامه را می‎نويسم به خاطر اين است که نگرانش هستم. نگران سلامتی‎اش. شنيده ام که افسرده‎ شده و مدام گريه می‎کند. او خيلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند.

نامه‎ام خطاب به همه دولت مردان و سياست مداران و همه کسانی است که کاری می‎توانند بکنند. تو را به خدا دست برداريد. تو را به خدا او را وارد اين بازی‎های بزرگان نکنيد. او نحيف‎تر و ساده‎تر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند. تو را به خدا تمامش کنيد. نگذاريد اينگونه مهره تبليغاتی اين جهان کثيف شود. از من بخواهيد که در دادگاهِ او حاضر شوم و کنار پدر فرهيخته و مادر مهربانش بنشينم و به معصوميت و بی‎گناهیِ او شهادت بدهم.

دخترِ ايرانی‎مان که چشم‎های ژاپنی دارد و شناسنامه آمريکايی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما!

بهمن قبادی- ۱/۲/۱۳۸۸


کارها

اطلاعات

7 جواب

23 04 2009
علیرضا

به امید آزادی و موفقیت رکسانا

23 04 2009
parastoo

تنها می توان گفت وای به حال ملت ایران مردمی که انقلاب مشروطه را در تاریخ به ثبت رسانده اند به زنان و دختران آزادی داده اند حال در جمهوری اسلامی زنان ایران گر فتار در زندانها هستند تنها به خاطر یک گناه و آن این است که مردم ایران هستی خود را 30 سال پیش تقدیم این رژیم کردند وای به حال مردم ایران چمشم بگشائید و به خود آئید رکسانا اولین و آخرین دختر در بند زندان های جمهوری اسلامی نیست

24 04 2009
Ehssan IT

پس قضیه سریال اینه های نشکن شده ( که واقعی هم بود )

2 05 2009
ali

رکسانا صابری نباید پا به ایران میگذاشت حالا که اومده 8 سال صبر کنه بره دیگه برنگرده

11 05 2009
کیانا

هاهاهاه خیلی جالب نوشته بودی و البته احمقانه و بی منطق
خوب خنگه دورت زده دیگه تو هم افسردگی داشتی قاطی بودی نمی فهمیدی خیلی باهاش حال کردم مثل خودم دختر زرنگ بوده هاهاهاهاه
اما فیلمات خوبه بهشون نمی خورد گارگردانشون افسرده و روان پریش باشه
بیشتر تلاش کن

25 05 2009
آسیه

از خواندن این نامه متاسف شدم برای خودمان که هنرمند مملکتمان با این نثر ضعیف و احساسات بی ثبات نامه ای می نویسد که معلم نیست حمایت از رکسانا است یا تعریف از خود.

6 09 2009
اهورا اوراز

خطاب به آسیه:شما که نمیدانید تاسف یعنی چی،نمیدانی هنر ابراز آنی احساسات یعنی چی،نمیدانی هنر مند روحیات سخنوری وروحیات زبان بازی سیاسی ندارد چطور میخوای از هنر بهمنی حرف بزنی که قلم گویا وسخنور دوربینش دونیارو مات و مبهوت کرده،بهمن عزیز من چون از نزدیک با شما ملاقات داشته ام و میدانم که سخنانت تا چه حد شیوا و پر از احساس هنری از صمیم قلب از این پیامد ناراحت شدم و با تو احساس همدردی می کنم
به امید دیدار دوباره و به امید موفقیت های بیشتر

دیدگاه‌تان را بنویسید: