من هر وقت یکی چشم بدراند یا صداش بالا برود، دماغم تیر میکشد و معلوم میشود. حال که به میانسالی رسیدهام با خود میگویم آیا این ضعف است؟ ترس است؟ ترس از چی؟ یا سبکپایی و رمیدن است؟ من همیشه فرار را بر قرار ترجیح دادهام زیرا تاب ماندن در لحظههای دریده گی و وقاحت را ندارم چون همیشه به جای طرف، من خجالت میکشم. نمیدانم، شاید هم دارم ضعف خود را تبرئه و توجیه میکنم. من طرفدار فن جاخالی هستم. اگر انسان در این کار ورزیده شود، یکهو میبیند انگار که دارد باله میرقصد چابک، سبکپا، موزون، نرم نرم نرم فضا را میشکافد، آرام آرام آرام چرخ می خورد و در پیچی نرم، چرخشی از درون و برون به قرار، جاخالی میدهد. اما فن جاخالی، بدیش این است که طرف، بار دیگر ممکن است وقیحتر شود، بعد باید بلندتر پرید، نرمتر چرخید، چابکتر پیچید.
آهوی رمیده – مرضیه ستوده






منم همینطور….فرار رو ترجیح میدم. داستان جالبی بود
راستی آقا عرض ارادت، عاشق عکسهای خوش آب و رنگتیم به شرطی که قولت رو فراموش نکنی….چاکریم
مخلص استاد…محشری تو! ما که نفهمیدیم بالاخره شما چکاره ای؟ ادبیات؟ عکاسی؟ رقاصی(اینو بقول خودت)؟