حرمت نگهدار…

18 04 2008

.

Ebrahim Heidari

حرمت نگهدار گلم، دلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت ادمی که جادوی کتاب ،مست و مسئولش کرده است
تا بدانم بدانم بدانم ،
به وار وام نهادم مهر مادریم را ،
گهواره ام را به جوانی ،
وسیاه شد در خاموشی سگ سفید امنیتم ،
وکبوترانم را از یاد برده ام
ومی رفتم ومی رفتم و می رفتم،
تابدانم تا بدانم تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای،
از چهره ای به چهره ای،
از روزی به روزی،
از شهری به شهری
زیر اسمان وطنی
که در ان فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زده ام یکجا همه را
به حرمت چشمان تو،
مهرو موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون
که می ترکاندیکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس اغازشده باشد
به این مقصودبی مقصد
از کلامی به کلامی
ویکی یکی مردم دراین مقصودبی مقصد
کفایت می کردمرا حرمت آویشن
مرا مهتاب مرا لبخند و اویشن حرمت چشمان تو بود
نبود؟

زنده یاد حسین پناهی – سلام، خداحافظ


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: