بهار آمده است

17 03 2008
.
sky02.jpg
پرنده گفت: چه بوئی، چه آفتابی،آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.”

پرنده از لب ایوان پرید،مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده،آه،فقط، یک پرنده بود.

فروغ فرخزاد
.
پ.ن: راهی سفرم. به سوی جنوب. بسوی جنوب ترین جنوبها. شاید که هرم آفتابش استخوانهای این شب زده فسرده را گرم کند. اگر زنده برگردم عکسها و حرفهای بسیاری برایتان خواهم داشت. عید -هم اگر دارید- بر شما فرخنده و قرین بهترینها باد.

کارها

اطلاعات

یک پاسخ

18 03 2008
اقليما

هیچ عابری نیست
تنها ابرها
درگذرند

نوروز مبارک

دیدگاه‌تان را بنویسید: