.
پرنده گفت: چه بوئی، چه آفتابی،آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.”
پرنده از لب ایوان پرید،مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده،آه،فقط، یک پرنده بود.
فروغ فرخزاد
.
پ.ن: راهی سفرم. به سوی جنوب. بسوی جنوب ترین جنوبها. شاید که هرم آفتابش استخوانهای این شب زده فسرده را گرم کند. اگر زنده برگردم عکسها و حرفهای بسیاری برایتان خواهم داشت. عید -هم اگر دارید- بر شما فرخنده و قرین بهترینها باد.







هیچ عابری نیست
تنها ابرها
درگذرند
نوروز مبارک