فکرش را هم نمیکردم که روزهای زیادی به تنهایی مراقب اردک ها بوده ام، هیچ احساس مالکیت نمیکردم.انگار گلچهره از روز اول سهم داشته است. احساس می کردم جوجه ها مال هر دوی ماست، اصلا مال اوست و من هم می توانم لذتشان را ببرم. هنوز نمی دانستم عاشق شده ام و این عشق است که آدمی را بخشنده می کند.
*
شنیده بودم شاه عباس با اسب از پله های مارپیچ عالی قاپو بالا می آمده است.
حالا من اسب شده بودم واز پله هابالا می جهیدم و شیهه می کشیدم.حتی یک بار شاه عباس را چپه کردم بر پله ها.
گلچهره غش کرده بود از خنده. تا او می خندید، از اسب بودن خسته نمی شدم.در تمام کاخ عالی قاپو، انگار فقط من بودم و او، هیچ کس دیگر نبود انگار، نه خانواده ی او، نه خانواده من، انبوه جمعیت مسافران نوروزی هم نبودند انگار.فقط من بودم و او انگار، همه ی دنیا مال ما بود.
در اتاق های تو در توی بالای کاخ، در خیال من، گلچهره شده بود یکی از آن معشوقه های مینیاتوری نازک اندام جام به دست نقش دیوار، و من یکی از آن عاشقان شیدای پریشان زلف که می خواست جام از دست معشوق بستاند.
وقتی گلچهره پرسید آن جا کجاست؟ از نقش دیوار کنده شدم و به “آن جا” نگاه کردم که حیاط زندان شهربانی بود و از بالای کاخ دیده می شد. زندانی ها که در آفتاب بهاری پرسه میزدند، که از بالا چقدر کوچک می نمودند.
وقتی از پلکان مارپیچ پایین می رفتیم، گلچهره خواست باز اسب شوم. شدم.
به خاطر خنده ی او حاضر بودم خود خود اسب بشوم.
هنوز نمی دانستم عاشق شده ام و این عشق است که آدم را اسب می کند.
*
در ظریف ترین آبی زار جهان گم شده بودیم. من او را گم کرده بودم. فریاد زدم: گلچهره!صدایم به سقف بلند و مدور زیر گنبد مسجد شیخ لطف الله خورد و پژواک نام او مانند موجی معطر برگشت و خورد به صورتم، نه یک بار، نه دوبار، …. وقتی امواج پژواک نام او همه ی وسعت آبی زار را عطرآگین کرد، از پشت ستونی حجیم سرک کشید. بعد آمد کنار من و رو به بلندای سقف، با صدای بلند گفت: “من اینجام!”
و او آن جا بود، کنار من. باز نوبت من شد، فریاد زدم: گلچهره!
…. و هنوز نمی دانستم این پژواک عشق است.
(کودکی نیمه تمام – کیومرث پوراحمد)






